نجار پير
نجار پيري بود كه مي خواست بازنشسته شود. او به كار فرمايش گفت:كه مي خواهد ساختن خانه را رها كند و زندگي بي دغدغه در كنارهمسر خانواده اش لذت ببرد.
كار فرما از اينكه ديد كارگر خوبش مي خواهد كار را ترك كند،
ناراحت شد.او از نجار پير خواست كه به عنوان آخرين كار،تنها
يك خانه ديگر بسازد. نجار پير قبول كرد،اما كاملاَ مشخص بود كه دلش به اين كار راضي نيست.او براي ساختن اين خانه،ازمصالح
بسيار نا مرغوبي استفاده كرد و با بي حوصلگي به ساختن خانه
ادامه داد.
وقتي كار به پايان رسيد،كار فرما براي وارسي خانه آمد.او كليد
خانه را به نجار داد و گفت:اين خانه متعلق به توست.اين هديه اي
است از طرف من براي تو .نجار يكه خورد.مايه ي تاسف بود اگر
مي دانست كه خانه اي براي خودش مي سازد،حتماََ كارش را به گونه اي ديگر انجام مي داد. ...
+ نوشته شده در شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۱ ساعت توسط
|
بازديد كننده گرامي