گفتگو با خدا
" فقط خدا"
در يكي از روستاهاي دور افتاده، زن و شوهري با هم زندگي مي كردند.
مرد بسيار بد دل بود،و ايمان هم نداشت. اما زنش مؤمن بود و هر كاري مي خواست انجام بدهد مي گفت :" بسم الله " و كارش را انجام مي داد .شوهر او كه تقواي زنش را مسخره مي كرد، روزي يك انگشتر طلا براي همسرش خريد، زن انگشتر را در داخل پلاستيك كوچكي جا داد و خواست آن را داخل صندوقچه پنهان كند و همزمان گفت: "بسم الله " كه مرد عصباني شد و انگشتر را از زنش گرفت و آن را پرتاب كرد داخل درياچه اي كه كنار كلبه شان قرار داشت و گفت:
" حالا ببينم " بسم الله " برايت چكار مي كند تا انگشتر را پيدا كني؟"
زن بيچاره به گريه افتاد و تا غروب فقط اشك مي ريخت،.شوهرش نيز از رفتارش پشيمان شد و براي اينكه با زنش آشتي كند هنگام غروب به بازار ماهي فروشها رفت و يك ماهي را كه خيلي تازه بود و پيرمرد ماهيگير آن را ظهر صيد كرده بود، خريد و به خانه آورد تا زن براي شام درست كند .همين كه زن شكم ماهي را پاره كرد ، انگشتر از آن بيرون افتاد، آنگاه مرد با حيرت گفت: " بسم الله الرحمن الرحيم "
سطل آب ودردست دیگرش مشعل است از فرشته می
پرسد می خواهی با اینها چه کنی فرشته جواب می
دهد می خواهم با سطل آب، آتش جهنم را خاموش کنم
وبا مشعل، بهشت را آتش بزنم تا ببینم چه کسی واقعا
خدا را دوست دارد....